"شعری عاشقانه"
آخر
اسیر فلسفه ی واهی ات شدم
اینگونه من غلام شکیبایی ات شدم
شعرم سراب بود و نمیدانی از ازل
آشفته ی نگاه اهورایی ات شدم
من ناگزیر درد و تو اما اسیر عقل
هرگز ندیده ای که چنین فانی ات شدم
عاشق نبوده ای که بدانی برای تو
از مرز ها گذشتم و زندانی ات شدم
اما چه کرده عشق تو برمن که اینچنین
عقلم خطاب داد که قربانی ات شدم

واین دروغ مقدس...فریب های همیشه
من و تو وگله ای از بهانه های همیشه
تمام سهم من از روزهای عمرم بود
سراب و رنج و توهم...کنایه های همیشه
برچسب:
نویسنده: سارا رادمنش